از این که به من سر زدید ممنون و اگه می خواید به خونهی جدیدم سر بزنید این آدرسشه :
وبلاگ «مملکته داریم؟» یک وبلاگ گروهی است که تلاش میکند بفهمد با اینهمه کمبود و مشکل، آیا مملکت است که داریم؟
این وبلاگ توسط یک گروه ۷ نفره با عنوان «گروه ۱+۶» مدیریت میشود، که تصمیمهای کلان این مملکت را میگیرند. مطالب نیر توسط ۲۳ نویسندهی عضو نوشته میشود.تا اطلاع ثانوی نویسندهی جدیدی به این مجموعه اضافه نمیشود مگر اینکه گروه ۱+۶ بخواهد.
دو نمونه :
نصف استادیومای فوتبال مملکت به اسم یه کشتیگیر یعنی «جهانپهلوان تختی» نامگذاری شده. مملکته داریم؟
البته دوست ندارم فقط براي اين که بنويسم نوشته باشم ولي بيست دقيقه فرصت دارم و کلي حرف هايي که بلد نيستم درست بيانشون کنم . ولي همين طوري ياد يه چيزي افتادم که مي نويسمش .
ما ايراني ها هميشه چيز هاي قديمي تر رو بيشتر مي پسنديم . مثلا مي تونيد به جاي xهر چیزی بذارید و بگید : x هم xهای قدیم ! 
دیشب نشستم و فک کردم دیدم ما ایرانی ها هم عجب آدم هایی هستیم ! اگه بگن توی ایران آب از پایین به بالا میره عجیب نیست چون ما برعکس اون چیزی که معمولیه از اوج شروع کردیم و داریم رو به پایین میریم ! اولین پادشاهمون کوروش بود و هرچی که میگذره از اون اوج فاصله میگیریم ! تا جایی که خیلی هامون امید اسکندری رو دارند که بیاد و در این منظومه ی برعکس رو ببنده ! من فکر می کنم به خاطر تاریخ این کشوره که مردم از جدید شدن بیزارن ! چون هرچیز جدیدی با هر شعاری به سراغشون اومده اون شعار رو خراب کرده و ازش گذشته !
------------
تو اخم می کنی و من شعاع آن کمان محاسبه !
تو راه می روی و من برای هر قدم زمان محاسبه!
تو گریه می کنی و من شماره می کنم که چند اشک !
تو دوستم نداری و تو قهر می کنی و همچنان محاسبه !
میان برگه های چک نویس های این محاسبات خواب رفته ام !
ولی به جای تو پر است خوابم از همان محاسبه !
اگرچه بی تو زندگی نمی کنم ولی چرا دروغ ؟
مهم تر از تو و خیال توست بی گمان محاسبه !
البته نوشتیم فقط برای این که بنویسم و سرودیم فقط برای این که بسراییم ! و گرنه گور پدر محاسبه! ولی خودمونیم. خیلی ها هستند که این شعر رو می پسندن و این مایه ی ناراحتیه ! به جای محاسبه شاید بشه مقایسه هم گذاشت !
ولی من محاسبه رو دوست ندارم ! مقایسه رو هم ! و فکر می کنم که حتی ریاضیات هم بدون محاسبات جذاب تره ! چه برسه به زندگی !
-----
سخن آخر : با عرض پوزش به خاطر این همه علامت تعجب !!!! ولی چه کنم که باید با لحن احساسی بخونید !
سر شکسته ی ما چه حکایت ها که ندارد!
در یکی از همین ایام ، ناکام و بسی خام !! تاکسی سوار بودم و از عجلتی که در کارم بود از تاکسی مثل کانگرو فرود خواستم آمدن که سرم خورد به گوشه ی در و اتاق عملی شدم و جراحان سرمان را تیغ زده ! دوختند !!!
عجله کردم سر خورد به دیوار! اشکال نداره ی فدای سر دلدار!
این شد که امروز توی دانشگاه بالغ بر سیصد نفر سر باند بیچی شده ی من رو سوژه ی احوال پرسی کردند و من هم برای هر کدم یه قصه رو تعریف کردم!مثل همین جا که یه بار در تاکسی رو الت قتاله معرفی کردم و یه بار دیوار بی زبون رو !
من از در و دیوار شکایت نکنم هیچ !
چون در سر من هست هوای رخ دلدار !
چون در سر من هست هوای رخ دلدار !
لابد باید از سر من شکایت بکنند ....... در و دیوار!
ولی به هر حال این سر شکستن نه درد داشت و نه ضرر!! فقط یه خاطره ی شیرین بود!
فقط خوش به حالم شد این خاطره ی خوب خیلی هم شیرین نشد وگرنه به جای دو تا بخیه الان باید از این ور تا اون ور سرمو میدوختن !
توی کلاس آزمایشگاه فیزیک قرار بود شتاب گرانشی زمین رو حساب کنیم گروه ما بدست آوارده بودیم ۹.۱و گروه مقابل ۱.۱ استاد لبخندی زد و گفت حالا کدوم دقیق تره !؟ اونا گفتن خوب معلومه شتاب گرانشی هست ۹.۸ و ما فقط سه دهم خطا داشتیم . من که آمادگی داشتم گفتم . مگه آقایون ماهی تشریف داشته باشن !!! چون فقط زیر سطح آب ممکنه شتاب گرانش بیشتر از ۹.۸ باشه !!! استاد یه مثبت داد !!!
فهمیدم هرگز نرسیدن بهتر از دیر رسیدنه !!!
یه بار بیدار شدم دیدم سرویس داره راه میافته ! یه روز تازه از راه رسیده بودم خستهع بودم ! گفتم بی خیال بابا کی میره دانشگاه ! گرفتم وقت دو کلاسو خوابیدم ! هیچ کدوم هم حضور و غیاب نکردن و درس درست و حیابی هم ندادن ! فرداش تند تند یه شلوار پوشیدم ! کتاب هامو انداختم تو کیف جورابمو هم تو کیف ! نصفه و نیمه کفش پوشیدم تا دم در خوابگاه بدو ! آخ........سرویس آخرم رفت !
اشکال نداره یه ماشین تا چهار راه ......توی ماشین جوراب پوش ...... خط واحد تا دانشگاه ......... توي دانشگاه ..........بشين تو ايستگاه ........ سوار اتوبوس تا دانشکده ..........جلوی بوفه ی دانشکده هم احساس گرسنگی کردم و کلاسو ول کردم و رفتم دنبال صبحانه خوردن !!!
حالا يه نيم ساعت از وقت کلاس گذشته و من با خيال راحت رفتم سرکلاس ! استاد هم انگار اعصابش خورد بود گفت خوب الان هم نمي اومدي ! نتيجه گرفتم که هرگز نرسيدن بهتر است از دير رسيدنه !
بعضی ها هم میان میگن فلانی چحوری ! و احوال فامیل هاشو می پرسن و اون یکی میاد قرار میذاره!
حالا خوبه می دونم هرمخاطبی هم داشته باشن این ادا ها رو در میارن و توی اینترنت این حرفا عیبی نداره !
ولی به خدا پشیمونم ! پسورد اون وبلاگه رو هم یادم رفته نمی دونم چطوری این برنامه رو تعطیل کنم .
از تون تمنا می کنم یه نیگا کنید ببینید توی وبلاگ کی می نویسید !!!!!!!!!!!!
به علاوه اصلا خوشم نمیاد یکی بیاد تو وبلاگم و نخونده نظر بده و بخواد که بازدید کننده های وبلاگش رو بالا ببره !
این هم مرضیه ها ! خوب برادر من وقتی تو میای وبلاگ من و هیچی رو نمی خونی و اینجوری نظر میدی بر فرض که منم اومدم نخوندم و یه چیزی برات نوشتم ! که چی ؟ فقط وقت من و خودت رو تلف می کنی !
این حرف آخرم بود !
انگار طلسم شدم و نمی تونم هیچ کاری رو تموم کنم ! به خدا این نماهنگ رو آماده کردم و کافی سی ثانیه روش بذارم که کامل بشه ولی..... همون ! طلسم شدم !
امیدوارم کسی جدیش نگرفته باشه . از محمود کاظمی عزیز هم خیلی خیلی متشکرم ! شما خیلی بهتر از من بودی . انشاء الله سال دیگه بیست مهر !!!!!
!!!!!
ولی می خوام توی وبلاگم بنویسم! این یه تصمیم جدیه ! حتی اگه شده مثل آقای حسینی کم و گزیده ! ولی به هر حال می نویسم ! از کسانی که دوست دارن من رو از تنهایی در این فضای مجازی در بیارن خواهش می کنم که هر هفته بهم یه سری بزنن ! من یک شنبه ها ساعت ۲-۴ وبلاگم رو به روز می کنم ! و از همه چیز می نویسم !
